ابلیس

part 44
سوار لیموزین شدن و دازای چشمکی به چویا زد و گفت
_ جای من بودن چه حسی داره هوم؟ قطعا عالیه که جانشین مافیا باشی مگه نه
+ بنظر من دازای بودن خیلی مزخرفه
دازای خندید و حرکت ماشینو حس کرد‌.
به عمارت رسیدنو دازای پیاده شد و درو برای چویا باز کرد
_ بفرمایید رئیس
+ خفه شو دازای. نمیتونی عادی رفتار کنی
_ چشم رئیس کوتوله
+ دازای!!
_ اوه نه من چویام
+ پس باید خیلی خوشحال باشی
_ نه...چویا بودن خسته کننده ست جای تو بودم خودمو سریع میکشتم
چویا آهی کشید از انرژی دازای متعجب بود اما اون خنده و لبخند ها به هیچ وج واقعی نبود...اون الان غمگینه ولی میخنده...عجیبه
وارد عمارت شدن و فرد خوش آمدی گفت و دستشو جلو برد که چویا پوزخندی زد و با لحن مسخره گفت
+ فکر کردی در حدی هستی که با من دست بدی؟
فرد متقابل معذرت خواهی ای کرد و دازای به وضوح تعجب کرد...چویا به خوبی اونو شناخته بود و مثل خودش رفتار می‌کرد این باعث شد دازای شگفت زده شه و از طرفی هم خوشحال شد که چویا به رفتار هاش توجه میکنه
" من جین هستم...چیزی میل دارید دازای سان؟ "
+ بهتره بریم سر اصل مطلب...برعکس شما من کلی کار دارم و زمان برام مهمه
دازای سعی کرد نخنده و تا حدودی موفق بود چهره خونسرد خودشو حفظ کنه
" شما هم میتونید بشینید "
چویا سریع پاسخ داد
+ نیازی نیست اون اینطوری راحته مگه نه چویا ؟
_ بله رئیس
جین لبخندی زد و نشست و بازی رو شروع کرد.
در طی بازی دازای دید که چویا چطور بازی میکنه و تموم دست ها رو باخت و رسید به دست آخر
" دازای سان فکر می‌کنید میتونید منو ببرید؟ "
چویا لبخند محوی زد و گفت
+ شما واقعا بازیتون عالیه آقای جین...دست آخره مگه نه؟
" درسته "
جین با نیش باز دست دوم رو شروع کرد و بعد از مدتی جین با عصبانیت بلند شد
" این...این اشتباهه "
چویا قهقه زد و بلند شد
+ آقای جین بزارید یه توصیه بهتون کنم...تو قمار هیچ دستی مهم تر از دست آخر نیست حقه و حرکت های باهوشانه رو باید آخر نشون بدی...اونطوری قلق بازیت دست کسی نمیاد و برنده تویی...از بازی باهاتون لذت بردم
دازای شروع به خندیدن کرد که چویا اخم کرد
_ کارت عالی بود چویا...واقعا انگار خود من بودی
جین تعجب کرد و دازای جلو اومد و سمتش خم شد
_ تو هیچوقت نمیتونی چیزی از مافیا بگیری...بدبخت! دلم برات سوخت آقای جین
دازای صاف ایستاد و به چویا گفت
_ بشین چیبی
چویا نمی‌دونست چرا با شنیدن دوباره اون اسم ذوق زده شد اما به روی خودش نیاورد و نشست که خونه زیر رگبار گلوله گرفته شد
_ بای بای جین سان
خندید و گفت
_ ماموریت با موفقیت انجام شد!
اکوتاگاوا وارد عمارت شد و گفت
" حالتون خوبه؟ "
_ گزارشو به رئیس برسون...حرفی نزن که چویا شرکت کرده مفهومه؟
" بله "
_ خوبه برو سر کارت
" چشم "
دازای خطاب به چویا گفت
_ پاشو بریم کار ما اینجا تمومه
چویا سری تکون داد و بلند شد و به دنبال دازای حرکت کرد.
.......................................
اکوتاگاوا وارد اتاق شد و گفت
" آماده اید؟ "
_ آره بریم
" دازای ساما "
_ هوم؟
" رئیس خواستن چویا هم همراه شما بیاد "
دازای اخم غلیظی کرد و گفت
_ چویا پاشو تو اون اتاق نمیزاره
" می‌دونستن مخالفت میکنید برای همین گفتن این یه دستوره...از دستور نافرمانی کنید چویا سان تو خطر میوفته "
دازای دستاشو مشت کرد و زیر لب زمزمه کرد
_ با این کارا...قصدت چیه رئیس؟
" دازای ساما...چیکار میکنید؟ "
_ به چویا خبر بده که حاضر شه...من میرم تو ماشین
" چشم "
اکوتاگوا رفت و دازای وسایل رو میز رو ریخت رو زمین
_ میکشمت عوضی...من کافی نیستم چویا رو هم میخوای نابود کنی...هیولا...هیولای لعنتی تا کی میخوای به ایم کارا ادامه بدی...بس نیست!!!!!!!!!!!!!
تند تند نفس می‌کشید و مشتش رو روی میز کوبید
_ تقاص همه کاراتو پس میدی پدر!
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۲)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط